X
تبلیغات
رایتل
عمومی

درمورد اصطلاحاتِ زهیروک، لیکو و موتک

یکشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 10:56 ب.ظ
این سه کلمه واژه هائی مربوط به موسیقی بلوچستان هستند. هم شبیه به هم و هم متفاوت باهم.

شبیه از این نظر که متعلق به گذشته درحال تغییر مردمی هستند که درسرزمینی خشک و بی بهار، همراه با ساده زیستی صحرا نشینیشان بدور از هنر و فرهنگ درس داده شده یا بدور از کدهای آفریننده شعر ( گل و بلبل و باران و ... )، واژه ها و جملات را گلچین می کرده اند و حسشان را از دل آن زمزمه های آهنگین به گوش های طبیعت خیس خیالی، نجوا می کرده اند.

حسی که سخت بودن و نه لطافت شناخته شده، آن را دامن می زده است. نزخند و طروات همراه با حضور آمرانه ی مذهبِ مقدس و حضور آمرانه ی حکومت شاهانه ی مبهم قجر نام، در پس زمینه، آنرا محدود می کرده.

این سه کلمه هرکدام عشق را فریاد می زدند، اما نه فریادی که هر عاشقی سر می دهد. فریاد خفه و توداری که وزن و آهنگ محدود ترش می کردند. وزن شاید در جای دیگر، شعر را غنا بدهد و حرف دل را، درچارچوبی هنری علنی بکند. اما اینجا، وزن و آهنگ، سنگ صبور است. راز داری که حقیقت را تلطیف شده ترجمه می کند. تا به گوش کسی برسد که این حس را او هم با وزن دیگری، با کدهای مخفیانه ای که نگاه و سکوت تعلیمش داده، بشنود و سکوت کند تا مبادا ... . 

کلماتی هستند، شبیه به هم در فرو بلعیدن، در صدای لاابالی و سرکش خواننده یا سراینده، که صورتش کش می آید، چین می گیرد، و سرخ و سیاه می شود تا آن را به بند لب نگه دارد. صدائی که از دل بیرون جهیده و اگر لب آن را ادا  کند، ویرانی می آفریند.

این سه کلمه مشابه همند، چون سیاه و سبز هستند درمقابل رنگ متضادشان در بلوچستان، رنگ خاکی مقبول و سنتی.

اما تفاوتشان در آن چیزیست که قفل های لب را تا حدودی وادریده و ادا شده اند.

زهیروک، غمنامه ی هجرانیست. دلتنگی ای که کسی را می طلبد که درگذشته، خودش بوده است. به ظاهر یاری رفته یا مانده در سرزمینی تبدیل شده به خاطره است. یاری که سکوت و جامعه و مذهب و تعصب او را ربوده اند. مانند بی رحمی جنگ. اما درحقیقت این رقیب بزک کرده و زیباشده، ثبات روزگار است. دوری، دوری مسافت نیست. بلکه مقررات یک جا نشینی است. دوری از اصل بی خانمانی و آزادی و طبیعی بودن است. دوری از سنگ کوه، ریگ بیابان، آواهای رها و رسا، مَور و کریچ و جَور، خرس سیاه و پلنگ و کفتار، سیسوگ و کبک و لیکو.

دوری از آوازِ آزادِ لیکو.

لیکو حس بلوچ است. حس اصیلش. کوهانی. شتاب ، بی پروائی و عشق. ترکیب گره گره خورده ی صحرائی. عشق طبیعی شده انسان. و زهیروک عشق را یاد گرفته و درکلاس ادب به انسان مصنوعی شده آموزش داده. بخش به هجا و وزم به وزن. با امید به آینده. صبور و بردبار.

زهیروک لیکو را هم می طلبد و هم کنار می گذارد. اما لیکو کاری به کار کس ندارد. افسوس است و شادی، همراه با می شیر.

موتک، مودگ، مویه، شیون است. درغم رفته ای. رفته ای که نمی باید می رفت. کسی که اجل مجالش نداده تا مجرد تر شود. آتش تر، خاک تر، کوه تر و تر تر!

یا بیابان و صحرا نامهربانی کرده اند یا براخونده یا تیر یا مرگ و میری دیگر. مادری برمرد بلوچِ تبدیل شده به جنازه، حرفهایش را زندگی نامه ی جانگدازش را مو به مو مویه می کند. و زنها او را گاه به گاه در شکلی و جائی و حالی جدید مجسم. مرد یا ناکام از پوشیدن لباس دامادی، یا درحسرت دیدارفرزند به شکم مانده ی مادر، یا کماش خوش مشرب، اسیر مرگ شده است. و این موتک، عشق است، رخصتیست بدرقه ی راه دور و مبهمی که مذهب امید به سور و نوری اش می دهد. مبادا آتش مبادا لغزیدن از پل صراط و سوال و جواب.


منبع:وبلاک تاج بخش حسین بر